سلام.
امشب رفتیم خونه دایی همسایه.
زندایی آشپزیش خوبه، فقط خیلی فلفل میزنه.طوری که اشکت در میاد.
سفره پهن شد، آبگوشت، گوشت کوبیده، سیر ترشی ۶ ساله، سبزی خوردن، دوغ...
نون تیلیت کردم و قاشق اول رو خوردم و عاااااالی بود. همه چیزش اندازه. جای آبگوشت دوستا خالی.
انقدر کیف کردم که برای شستن ظرفا خودم داوطلبانه پاشدم و همه تعجب کردن
خیلی نامردن، من قبل از بچه همیشه همه مهمونیا پای سینک بودم.
بعد از شام هم بساط تخمه جابنیای زمین مامان زنداییم و چای و شوخی و از خنده خفه شدن.(یه جمله گفتن که نمیشه اینجا گفت، ولی انقدر خندیدم (من کم صدا میخندم، داماد بهروز هم بود میخواستم بی صدا بخندم، ) نفس کم آوردم.
سر اون قضیه شایعه خونه تهیهن با داییا هم کلی شوخی کردیم.(دایی وسطی به بچه مردم گفت، ببین! من سهمم رو بخشیدم به شما، برو کیف کن)
بله، نصف روز غمگین و بیحالی رو آغاز کردم، ولی ساعات پایان کاری خوبی بود.
الهی خنده شیرین نصیب همه.
برچسب:
نویسنده: piniq2